ساعت یک بامداد بود. مرد جوان با دستانی لرزان و مردد گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. به محض شنیدن صدای صاحبکارش گفت: «برادرزنم و چند مرد دیگر در حال دزدی از مغ
ماجرای دزدی ناکام از طلافروشی/سر سفره صاحبکارم نان ونمک خورده بودم؛نتوانستم دزدها را لو ندهم
عبارات مهم : ایران
به گزارش کشور عزیزمان ایران ؛مرد میانسال نیز بعد از این تماس تلفنی بلافاصله با پسرش راهی مغازه شد تا ببیند چه اتفاقی افتاده هست. ولی به محض رسیدن به پاساژی که مغازه اش در آن قرار داشت با مشاهده مرد جوانی که جلوی در مغازه ایستاده بود از ماجرای دزدی مطمئن شد. وی بلافاصله با پلیس تماس گرفت ولی در همین حال دزدان با دیدن صاحب مغازه و پسرش پا به فرار گذاشتند.
دقایقی بعد نیز مأموران پلیس به محل رسیدند و تحقیقات شروع شد. نخستین بررسی ها نشان می داد سارقان خشن بعد از گروگان گرفتن نگهبان پاساژ، کلیدها را به زور از او گرفته و وارد پاساژ شده است بودند. در اقدام بعدی آنها با دستگاه هوابرش در ورودی کارگاه را بریده و درحال دزدی 40 کیلوگرم طلا بودند که از ماجرای لو رفتن ارزش با خبر شده است وفرار کردند.
نتوانستم دزدها را لو ندهم ، ماجرای دزدی ناکام از طلافروشی, سر سفره صاحبکارم نان ونمک خورده بودم
آزادی مرد نگهبان
به دنبال اعلام این خبر بود که عنوان به بازپرس شعبه هشتم دادسرای امور جنایی پایتخت کشور عزیزمان ایران اعلام شد. درحالی که تحقیقات جهت دستگیری مردان خشن و اطلاع از آینده نگهبان ربوده شده است ادامه داشت، سارقان کارگاه طلاسازی صبح روز بعد نگهبان را آزاد کردند.
در گام بعدی کارآگاهان مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی پایتخت آرش- شاگرد طلاسازی- را دستگیر کردند. مرد جوان زمانی که در برابر بازپرس رضوانی قرار داده شد به ماجرای دزدی از کارگاه طلاسازی با همدستی برادرزنش و دوستان اواعتراف کرد. ولی مدعی شد عذاب وجدان باعث شده است که ماجرا را به پلیس لو دهد.
ساعت یک بامداد بود. مرد جوان با دستانی لرزان و مردد گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. به محض شنیدن صدای صاحبکارش گفت: «برادرزنم و چند مرد دیگر در حال دزدی از مغ
گفت و گو با متهم
28 سال دارد، سه سال است که عقد کرده و قرار بود مراسم خوش حالی ازدواجش؛ دو ماه دیگر برگزار شود. مرد جوان از اتفاق ای که رخ داده بشدت پشیمان است و به خاطر همین عذاب وجدان بود که راز این دزدی شبانه را برملا کرد.
نقشه دزدی از کارگاه طلاسازی را از چه زمانی کشیده بودید؟
نقشه را من نکشیدم، سیاوش – برادر زنم – یک هفته قبل از دزدی نقشه را برایم تعریف کرد. اوایل مخالفت کردم ولی آنقدر زیر گوشم خواند که در این گرانی طلا، می توانیم با دزدی 40 کیلو طلایی که داخل کارگاه است پولدار شویم که باعث شد با او همکاری کنم.
نتوانستم دزدها را لو ندهم ، ماجرای دزدی ناکام از طلافروشی, سر سفره صاحبکارم نان ونمک خورده بودم
نقش تو در این ماجرا چه بود؟ من فقط اطلاعات کارگاه را دادم. از اوضاع کارگاه و آدرس و اینکه چند نفر در کارگاه هستند، چه زمانی آنجا را ترک می کنند و اوضاع نگهبان و… این جور اطلاعات را به او دادم.
زمان دزدی تو هم در پاساژ بودی؟ نه، من چهارشنبه به یکی از شهرستان های اطراف رفتم و قرار شد بعد از اجرای دزدی با من تماس بگیرند و من به پایتخت کشور عزیزمان ایران برگردم. اینجوری کسی متوجه نمی شد که من در این دزدی نقش داشته ام. نقشه حرفه ای بود، درست مثل فیلم های خارجی، چندین بار مرور شده است بود و همه چیز آماده اجرا بود.
ساعت یک بامداد بود. مرد جوان با دستانی لرزان و مردد گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. به محض شنیدن صدای صاحبکارش گفت: «برادرزنم و چند مرد دیگر در حال دزدی از مغ
می خواستید با پول های سرقتی چکار کنید؟قرار بود طلاها را بفروشیم و با پولش ازکشور خارج شویم و زندگی جدیدی جهت خودمان تشکیل دهیم.
پس آیا عنوان را لو دادی؟ عذاب وجدان، من 7 سال در کارگاه طلاسازی کار می کردم و نان و نمک صاحبکارم را خورده بودم. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که سکوت کنم و آنها نقشه ارزش را اجرا کنند ولی نشد. جهت همین با صاحبکارم تماس گرفتم و عنوان را خبر دادم. بعد هم به پلیس گفتم، می دانستم بازداشت و به خاطر کاری که کرده ام از کار بدون کار می شوم ولی نمی توانستم عمری با عذاب وجدان دزدی زندگی کنم.
نتوانستم دزدها را لو ندهم ، ماجرای دزدی ناکام از طلافروشی, سر سفره صاحبکارم نان ونمک خورده بودم
شب اتفاق چه اتفاقی افتاد؟ زمانی که من در شهرستان بودم، برادرزنم و همدستانش به پاساژی رفتند که کارگاه طلاسازی در آن بود. آنها به عنوان مأمور برگه جلب قلابی نگهبان پاساژ را درست کرده بودند. به او می گویند بازداشت هستی و او را سوار ماشین می کنند. در این میان کلیدهای پاساژ را از او می گیرند. بعد از ورود به پاساژ با دستگاه برش در کارگاه را باز کرده و می درخواست کردند دزدی را انجام دهند.
چه بلایی سر نگهبان آمد؟ همان شب با سیاوش – برادرزنم- تماس گرفتم و گفتم از دزدی منصرف شود ولی او حرفم را گوش نکرد. گفتم حداقل نگهبان را آزاد کنید. آنها هم با اصرار های من، او را حدود 12 ساعت بعد آزاد کردند.
شغل برادرزنت چه بود؟ پرستار یکی از بیمارستان های پایتخت کشور عزیزمان ایران بود. ولی حدود 4 ماه قبل، به خاطر اینکه داروی اشتباهی به بیمار تزریق کرده و باعث فوت وی شده است بود از کار اخراج شد. بیکاری و بدهی 60 میلیون تومانی که به خاطر هزینه عروسی داده بود، باعث شد که فکر دزدی به ذهنش خطور کند.
واژه های کلیدی: ایران | نگهبان | عذاب وجدان | دزدی از مغازه | اخبار حوادث












